بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست
رفع تکلیف
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم
مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره ذره به دست می آوریم
پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند
حتی لاک پشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند
زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند
-یانیس ریتسوس-
پ.ن: این متن را از روی تقویم رومیزی ام کپی کردم برای رفع تکلیف نوشتن در سال جدید.
آزاد
زن کناری ایستاده بود و به مرد نگاه می کرد
در چشمانش عشق بود،
چهره اش آرام و درونش در خروش
ناگهان گفت:"دوست ندارم"
دستان مرد که یونیفرم نظامی اش را مرتب می کرد
لرزید
با نگاهی پُرسان به زن برگشت
زن گفت: لباست را می گویم
تو باید قهرمان باشی
خاطره بازی
داشتم تو آرشیو وبلاگ خاطره بازی می کردم، به این شعر هنوز مانده تا طلوع! که سال ٨٣ نوشتم برخوردم؛ خود شعر هم به خاطره ای از خرداد ٧۵ بر می گرده. به نظر خودم این یکی از بهترین نوشته های این وبلاگ است.
هنوز مانده تا طلوع!
تمام دیشب باران باریده بود.
گرداگرد آتش، مردان شانه به شانه ی هم،
چشمها خیره به آتش،
لب ها خاموش،
انگاری، اندوهِ تمام سالیان کــویـــر در چشمانشان نشسته
و خشم همه مردمان در سینه ها شان می جوشد
ترسی پنهان بر چهره دارند
ترس از فردا
از طلوع.
زنان و دختران ایل زیر چادر عروس به دلداری، گرد آمده اند
ای بی مروت ها هنوز مانده تا طلوع!
زمین!
کجاست غیرت کوه هایت تا خورشید را برای همیشه در دل خود به بند کشند.
عروس، دست به ورزیدن خمیر نان
-یا خمیر جان-
آخر چه وقت نان پختن است، زن!
همه بکار شُویِ تو
تو آنگاه به کار ایل!
زیور در چادر خود آرام اشک می ریزد
و کاکل کودک عروس را شانه می زد.
ای روزگار، عمری دلم به سایه مَردَم خوش بود
از آن هم دریغ!؟
ای داد و بیداد از این روزگار
چرخت بشکند روزگار.
برادر آن سوی تر انگار سنگی،
قنداق برنو بر زمین می فشارد
با دو دست لوله برنو را
و پیشانی بر دو دست می ساید
آی، پس «دوتار»ت کو؟
کاکل دامادیت هنوز به رنگ حناست
دیگر تو نه!
سازت را بردار و برنو را بنه
بلقیس، طاقت داغ تو را دیگر ندارد.
پیرمرد در کنج چادر کز کرده و نگاه به دور دست دارد
به چه می اندیشی!؟ چه می کاوی در این گرگ و میش!؟
عمری نهادی تا یکی پسر،
به خون جگر به دندان بگیری و بزرگ کنی
آن هم چنین،برازنده مردی.
اما حالا کجاست؟
طناب دار نه زیبنده ی اوست.
ای خاک با پسر مهربان باش!
دور تر از همه اما، زنی ایستاده،
پشت به ایل دارد و چشم به راه و دل به آسمان
بلقیس، مباد تا تو بشکنی.
فرامرز حجازی
فرامرز سرانجام به «آزادی» رسید! ولی ما هنوز در دود و دم «انقلاب» اشک می ریزیم ، برای «فرامرز» و «آزادی».
ذهن زیبا
این روزها فهمیدن مردمان گذشته چه سخت است.
پیتر سیمون لاپلاس و دانیل برنولی، که هیچ،
حکیم عمر خیام خودمان را هم درک کردن، دشوار است!
حوصله
بعد از مدتها فرصتی!؟ نه، حوصله ای پیدا کردم که به این وبلاگ توجهی کنم. قالب عوض کردم و امکانات نسخه جدید پرشین بلاگ را دیدم و تست کردم، خوب است ولی خیلی مانده تا مثل بلاگر همچین یوزر فرندلی شود.سعی می کنم جان دوباره ای به وبلاگ بدهم.البته کارهایی دارم میکنم که فعلا قابل مشاهده نیست. پست های قبلی را دارم تگ گذاری می کنم و صفحه فتوبلاگ را اضافه کردم و ... وقتی قابل شد، حتمی خواهید دید.
دوباره بهار ...
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سیاوش کسرایی
نود وهفت در پنج
صبر
يه آرزو کن!
در من چه دور است آرزو، دور
در من چه دیر است زندگی،دیر
دلتنگ از این دوری و دیری و تماشا
در من کسی خاموش می گرید در اینجا
کسرایی- سیاوش
← صفحه بعد
نظرات ()